پارت سوم :

درون اتاقمان هنوز خبری از بقیه نبود، به جز پروفایلر مو قهوه‌ای فرفری عینکی که پشت میزش نشسته بود و بدون آنکه سرش را از داخل کاغذ پاره‌هایش در بیاورد گفت:
- چطوری جین؟
با کلافگی چشمان سبز رنگم را در حدقه چرخاندم، هم‌گروهی‌های لجبازم قرار نبود قبول کنند نام من الارا ست‌. روز اول پس از معرفی خودم اعتراف کردم که از نام میانی‌ام بی‌زارم اما ای کاش لال می‌شدم، زیرا از همان موقع همیشه مرا جینجر صدا می‌زدند و کم‌کم با غلبه حس تنبلی مخفف شد و دیگر تمام اداره مرا با نام جین می‌شناسند‌، آن تک و توک باقی مانده هم با نام الا، ظاهراً قرار بود حسرت شنیدن نام اصلی و البته مورد علاقه‌ام را به صورت کامل به گور ببرم.
- خوب، خودت چطوری هری؟
عینکش را برداشت بالاخره چشمان قهوه‌ای‌ش را به منی که پشت میزم نشسته‌ام و مشغول بررسی عکس‌ها و روزنامه‌های جدید که چیزی جز آدم ربایی‌های روزانه نداشتند انداخت.
- واقعا هیچی به مغزم نمی‌رسه، هرچقدر می‌خوام روی حرفای خانواده یک نفر و آخرین حضور و کلا همه‌چیزش تمرکز کنم باز یه آدم‌ربایی جدید صورت می‌گیره.
سری برای غر زدن‌های او تکان دادم و نگاهم را به عکس مرد جوانی انداختم که دو شب است خانه نیامده و تلفنش هم در دسترس نیست، طبق نوشته وال استریت ژورنال تمامی اعضای خانواده این شخص حتی نامزد نوزده ساله‌اش مطمئنند این مرد توسط همان کسی که آدم ربایی‌هایش حسابی سر و صدا کرده دزدیده شده.
البته من شک دارم استفاده از کلمه "کسی" درست باشد، مشخص است چنین کار بی سر و صدایی از پس یک گروه بر می‌آید و بهتر بود نوشته شود "کسانی".
- آها راستی...
اندکی روزنامه را پایین آوردم و نگاهم را به هری دوختم که ادامه داد:
- امروز برایان وِستِرگِیت مهمون برنامه بورن ریچه! می‌دونستی؟!
برنامه بورن ریچ را که طبیعتا تمامی آمریکایی‌ها می‌شناسند، برنامه‌ای که به زندگی طبقه ثروتمند در آمریکا و مصاحبه با ورثه آنها می‌پردازد. اما این شخص با فامیل عجیب غریبش کدام مرفه بی درد بود که هری اینطور با ذوق تعریف می‌کرد؟!
- کی هست؟
سوالم کلا دو کلمه داشت اما باعث شد چشمان هری از حدقه خارج شوند:
- نمی‌شناسیش؟! بابا برایان اَشفورد وسترگیت رو کل نیویورک می‌شناسن! تو چجوری نمی‌شناسی؟!
خدایا! یعنی باز هم لازم بود برای این احمق یادآوری کنم که من اهل لاس وگاسم و چندسالی‌ست به نیویورک آمده‌ام؟!
- خب من نمی‌شناسم دیگه! حالا مگه کیه که چشمای تو براش ستاره‌ای شده؟!
هری که این‌باز ذوقش کور شده بود خودش را سرگرم لپ‌تاپش کرد و پاسخ داد:
- وارث خانواده وسترگیت، یکی از ثروتمندترین خانواده‌های ایالت و همچنین کارآفرین و مدیر عامل هلدینگ وسترگیت، کار هلدینگشونم ساخت و سازه.
جالب است! من حتی ثروتمندترین خانواده‌های لاس وگاس را هم نمی‌شناسم.
همان لحظه در باز شد و سه نفر از مامورهای ویژه گروه یعنی دوقلوهای افسانه‌ای لیا و لوسی به همراه برادرشان لوکا وارد شدند و مانند همیشه با حضورشان جو اتاق عوض شد‌.
هری مانند آنها با نشاط جواب سلام و احوال پرسی‌هایشان را داد اما من در جواب:
- سلام جین.
- چطوری جین؟
- مثل همیشه پکر به نظر می‌رسی الا.
فقط لبخندی زدم و سلام ساده‌ای کردم‌. همین و بس!
بین این سه نفر فقط لوکا مرا الا صدا می‌زد و خواهرهای دوقلویش مانند بقیه جین صدایم می‌زدند.
هرسه پشت میزهایشان نشستند و لیا مانند همیشه شروع کرد به بافتن موهای مواج و طلایی رنگی که با چشمان عسلی‌اش همرنگ بودند و برعکس او لوسی موهایش را از دست آن کش مزاحم نجات داد و دورش ریخت، دوقلوهای همسان بودند و از همه نظر حتی ریز ترین جزئیات چهره‌شان مانند آن خال ریز بالای لب شبیه هم بودند و راه تشخیص‌شان سخت بود اما از نظر رفتاری کاملاً متفاوت. مانند الان و به علاوه اینکه لیا همیشه زیپ سوییشرت و دکمه‌های پیراهنش را می‌بندد اما لوسی آنها را باز می‌گذارد، لیا همیشه کیف شانه‌ای با خودش حمل می‌کند و لوسی حتی اگر کوله باری از وسیله همراهش باشد آنها را درون دستش می‌گیرد.
لوکا هم که سه سال از آنها بزرگتر بود تقریباً مانند لیا رفتار می‌کرد اما وجود چشمان آبی و موهای تیره باعث شده بودند که چهره‌اش متفاوت باشد.
از این‌که لیا و لوسی مانند خودم بیست و هفت ساله‌شان بود خیلی خوش‌حال بودم، زیرا هم حرف همدیگر را بهتر می‌فهمیدیم هم گوش‌های من همیشه شنوای حرف‌های دل آنها بودند. اما امان از لوکای سی ساله که هیچگاه قرار نبود من یا خواهرانش را درک کند!
دوباره صدای باز شدن در به گوشم رسید، این‌بار آقای نولان وارد اتاق شد، سرگروه پنجاه ساله تیم ما که همیشه کت بلند بژ بر تن می‌کرد و کلاهی مافیایی را روی سرش می‌گذاشت، درست مانند کارآگاهان فیلم‌های هالیوودی.
- صبح بخیر.
و همه یک‌صدا پاسخ دادیم:
- صبح بخیر آقای نولان.
وسایلش را روی میزش قراد داد و طبق عادت همیشه دو انگشت شست و اشاره‌اش را روی سیبیل‌های مشکی رنگش کشید و پرسید:
- از دیروز چیزی دستگیرتون شده؟!
همگی با شرمندگی سری به معنای عدم تایید تکان دادیم.
این‌بار سوژه فراتر از افکار و گنجایش مغزهای ما بود و قرار نبود حالاحالاها حتی سرنخی از او گیر بیاوریم.
آقای نولان با نفسی که از سر خستگی بیرون داد پشت میزش نشست و خطاب به هری گفت:
- سوژه جدید رو کامل گزارش کن!
هری که انگار جا خورده بود در اولین وهله طبق عادت همیشه عینکش را صاف کرد و پاسخ داد:
- دو روز پیش نزدیک طلوع خورشید یک خانم با پلیس تماس گرفت و گفت که نیمه شب از خواب بیدار شده و فهمیده همسرش کنارش نیست و به جاش روی تخت چند قطره خون ریخته بوده.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    درسته سالای زیادی گذشته ولی حافظتو قربون الا جون اسمش برات آشنام نبود حتی؟البته که هزارتا برایان وجود داره ولی خب.....

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    اونکه درسته😄 برایان یه اسم رایجه مخصوصا توی آمریکا اما مسئله این نیست، مسئله اینه که توی پارت های جلوتر اشاره کردم که الا رو چند ماه بعد خاکسپاری بردن پیش روان شناس و کاری کردن به مرور جزئیات اون خاکسپاری رو فراموش کرد و برایان هم یکی از بخشایی بود که از یاد برده بود اما براش آشنا به نظر میومد

    ۳ ماه پیش
  • Zoha

    0

    ای ژانننن انمیز تو لاورز در راهه🫠💘

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    😁💖

    ۵ ماه پیش
  • Setayesh

    0

    اوووووو. این که همون پسربچه ی توی قبرستونه هیچی ، ولی....امکان داره تمام این موضوع ها زیر سر برایان باشهه؟؟؟؟ کاپل مافیا و پلیس چقدرررر خوب میشههه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    هرچیزی امکان داره😁 یه انمیز تو لاورز(درست نوشتم؟👀) میشه😁

    ۶ ماه پیش
  • Setayesh

    1

    الهی بچه ام تنها چیزی که میخواد اینه که اسمش رو درست بگن 😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    ولی نمیگن😂

    ۶ ماه پیش
  • حدیث

    0

    واو داره هیجانی میشههه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    😍💗

    ۶ ماه پیش
  • حدیث

    0

    عهه اینکه برایان خودمونه بابا🤣

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خودشه😂

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    این پسر ثروتمند،همون برایان خودمونه😉😉😉

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بله😄

    ۶ ماه پیش
  • آذر

    0

    هیجانیههههه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    😍

    ۶ ماه پیش
کپی شد!