کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت شصت :
این بار با صدای بغضآلودی گفت:
«بچهمون مرد.»
«ببخشید، نتونستم ازتون مراقبت کنم.»
«خیلی سخت بود. تنها بودم.»
چشمهایش خیس شده بود و تمام بدنش میلرزید. مگر میشد پناه اینگونه بلرزد و من کاری نکنم! خیلی آرام او را در آغوشم کشیدم. میلرزید و گریهاش گرفته بود. مقنعهاش را آرام از سرش برداشتم و کش مو را هم آرام بیرون کشیدم. موهای موجدار طلاییاش اطراف صورتش ریخت. هما
لطفا صبر کنید...
