پارت شصت :


این بار با صدای بغض‌آلودی گفت:
«بچه‌مون مرد.»
«ببخشید، نتونستم ازتون مراقبت کنم.»
«خیلی سخت بود. تنها بودم.»
چشم‌هایش خیس شده بود و تمام بدنش می‌لرزید. مگر می‌شد پناه این‌گونه بلرزد و من کاری نکنم! خیلی آرام او را در آغوشم کشیدم. می‌لرزید و گریه‌اش گرفته بود. مقنعه‌اش را آرام از سرش برداشتم و کش مو را هم آرام بیرون کشیدم. موهای موج‌دار طلایی‌اش اطراف صورتش ریخت. هما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️