کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت شصت و یک :
#بازگشت به خاطرات »
"از زبان: پناه"
با گیجی چشمانم را باز کردم. مغزم تازه داشت لود میشد. حامی...! با شتاب بلند شدم و در اتاق خواب را با عجله باز کردم و به هال رفتم. حامی را در آشپزخانه دیدم.
با دیدنم لبخند عمیقی زد و یکی از صندلیهای آشپزخانه را عقب کشید. اشاره کرد بنشینم. نشستم و گیج حرکات او را که داشت با قاشق از داخل قابلمه غذا میکشید، دنبال کردم.
بشقاب را که گلهای ریز
لطفا صبر کنید...

bita
0هنوز نفهمیدم پناه تو کدوم کشوره.؟