پارت شصت و یک :

#بازگشت به خاطرات »

"از زبان: پناه"
با گیجی چشمانم را باز کردم. مغزم تازه داشت لود می‌شد. حامی...! با شتاب بلند شدم و در اتاق خواب را با عجله باز کردم و به هال رفتم. حامی را در آشپزخانه دیدم.
با دیدنم لبخند عمیقی زد و یکی از صندلی‌های آشپزخانه را عقب کشید. اشاره کرد بنشینم. نشستم و گیج حرکات او را که داشت با قاشق از داخل قابلمه غذا می‌کشید، دنبال کردم.
بشقاب را که گل‌های ریز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • bita

    0

    هنوز نفهمیدم پناه تو کدوم کشوره.؟

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️