پارت پنجاه و هشتم :


چطور آریو می‌توانست کسی مثل همتا را با آن کار احمقانه از دست بدهد!
در برزخ دست و پا می‌زدم. نمی‌دانستم کجا هستم. تا وقتی رسیدم، هزار جور سناریو و داستان مختلف سر هم کردم که اگر پناه از من پرسید، جوابی داشته باشم، اما ذهنم خالیِ خالی بود. هیچ دلیلی نمی‌توانست او را تحت تأثیر قرار دهد؛ این را صددرصد مطمئن بودم.
تا بلاخره به آن بیمارستان که در آن کار می‌کرد رسیدیم، همه چیز از ذه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • bita

    0

    دو پارت اخر خیلی ضعیف بودن نسبت به پارتهای قبلی، با این حال لطفا روزی چند پارت بذارین اگه امکانش هست

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️