پارت پنجاه و هفتم :


ابروهایش از این همه جسارتم بالا پرید، اما من از هیچ‌کس نمی‌ترسیدم. چون از اعماق قلبم خدا را صدا زده بودم و دستم را به سویش دراز کرده بودم و او نیز دستم را گرفته بود. وقتی در آغوش خداوند بودم، ترس هیچ معنایی نداشت. برایم مهم نبود طرف مقابل فرد مهمی از کشور بود که همه از او می‌ترسیدند یا فردی با درآمد پایین و زندگی بخور و نمیر. همه برایم یکسان بودند. اهل چاپلوسی هم نبودم.
آن سه ساعت ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️