کابوس پرواز به قلم زهرا زارعی
پارت پنجاه و هفتم :
ابروهایش از این همه جسارتم بالا پرید، اما من از هیچکس نمیترسیدم. چون از اعماق قلبم خدا را صدا زده بودم و دستم را به سویش دراز کرده بودم و او نیز دستم را گرفته بود. وقتی در آغوش خداوند بودم، ترس هیچ معنایی نداشت. برایم مهم نبود طرف مقابل فرد مهمی از کشور بود که همه از او میترسیدند یا فردی با درآمد پایین و زندگی بخور و نمیر. همه برایم یکسان بودند. اهل چاپلوسی هم نبودم.
آن سه ساعت ه
لطفا صبر کنید...
