پارت صد و هشتاد و هفتم :


عقب کشیدند و خیلی زود در بسته و صدای چکمه‌هایشان در راهرو پیچید. نفس‌هایم از تندی نیفتاده بود، که دوباره دریچه‌ی کوچک روی در با جیرجیری کوتاه باز شد و صدای یکی‌شان تند و بی‌حوصله، فضا را پر کرد.
- إعطنی الشاش.
- ئی خو دیگه دست عزراعیله ز پشت بسته، می‌گه بانده بده.
انگشتر را میان مشتم گرفتم و باند را از دریچه بیرون دادم. با گردن کج رو به فاطمه گفتم:
- باند رو می‌خواد چیک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    کاش اینطور باشه و زنده باشه 😔🙏🏻🖤

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️