پارت صد و هشتاد و ششم :


با فشار اسلحه، از اتاق بیرون‌ رفتیم. قدم‌هایمان در سیاهی پشت چشم‌هایمان پیش می‌رفت؛ تاریکی‌ای که نه شکل داشت و نه انتها، با هر قدم ما را بیشتر در خودش می‌بلعید و هیچ تصویری برای چنگ زدن باقی نمی‌گذاشت. اطرافمان تنگ و بسته به نظر می‌آمد. چند قدم که برداشتیم، هوا عوض شد؛ رطوبت و نم بیشتر به مشام رسید و خنکی سنگینش به تنم نشست. یکی از سربازها با تشر خواست بایستیم. صدای باز شدن دری آم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️