گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هشتاد و هفتم :
عقب کشیدند و خیلی زود در بسته و صدای چکمههایشان در راهرو پیچید. نفسهایم از تندی نیفتاده بود، که دوباره دریچهی کوچک روی در با جیرجیری کوتاه باز شد و صدای یکیشان تند و بیحوصله، فضا را پر کرد.
- إعطنی الشاش.
- ئی خو دیگه دست عزراعیله ز پشت بسته، میگه بانده بده.
انگشتر را میان مشتم گرفتم و باند را از دریچه بیرون دادم. با گردن کج رو به فاطمه گفتم:
- باند رو میخواد چیک
لطفا صبر کنید...

م
1کاش اینطور باشه و زنده باشه 😔🙏🏻🖤