گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هشتاد و پنجم :
روی صندلی عقب که نشستیم، خشخش پلاستیک زیرمان بلند شد. ماشین راه افتاد و چشمبند، تاریکی را بیشتر به چشمهایم فرو کرد. نمیدانستم در آن جعبهی سیاه، چند نفر با ما نفس میکشند. هیچ صدایی نبود و سکوت طوری دورمان حلقه زده بود که از هر لولهی اسلحهای ترسناکتر به نظر میرسید. فاطمه آرام چیزی شبیه دعا زیر لب زمزمه میکرد. از فکر اینکه او هم لحظهای ترسیده، وحشتم عمیقتر میشد.
لطفا صبر کنید...

م
1شماها جلادین نه امدادگر،دزدای کثیف 😠🙏🏻🖤