پارت صد و هشتاد و پنجم :


روی صندلی عقب که نشستیم، خش‌خش پلاستیک زیرمان بلند شد. ماشین راه افتاد و چشم‌بند، تاریکی را بیشتر به چشم‌هایم فرو کرد. نمی‌دانستم در آن جعبه‌ی سیاه، چند نفر با ما نفس می‌کشند. هیچ صدایی نبود و سکوت طوری دورمان حلقه زده بود که از هر لوله‌ی اسلحه‌ای ترسناک‌تر به نظر می‌رسید. فاطمه آرام چیزی شبیه دعا زیر لب زمزمه می‌کرد. از فکر این‌که او هم لحظه‌ای ترسیده، وحشتم عمیق‌تر می‌شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    شماها جلادین نه امدادگر،دزدای کثیف 😠🙏🏻🖤

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️