گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هشتاد و ششم :
با فشار اسلحه، از اتاق بیرون رفتیم. قدمهایمان در سیاهی پشت چشمهایمان پیش میرفت؛ تاریکیای که نه شکل داشت و نه انتها، با هر قدم ما را بیشتر در خودش میبلعید و هیچ تصویری برای چنگ زدن باقی نمیگذاشت. اطرافمان تنگ و بسته به نظر میآمد. چند قدم که برداشتیم، هوا عوض شد؛ رطوبت و نم بیشتر به مشام رسید و خنکی سنگینش به تنم نشست. یکی از سربازها با تشر خواست بایستیم. صدای باز شدن دری آم
لطفا صبر کنید...
