گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هشتاد و سوم :
متعجب به فاطمه خیره ماندم. هنوز دستش روی ساق پایش بود و ابروهایش به هم نزدیک بودند.
- بلند شو بریم لااقل دست نماز بگریم. نماز بخونیم، یه کمسبک میشیم.
از جا بلند شدم و دنبالش راه افتادم. شانهبهشانه از اتاق نیمهتاریک بیرون رفتیم. پایمان را که از چهارچوب اتاق بیرون گذاشتیم، فاطمه برای لحظهای ایستاد، سرش را کمی سمت جاسم چرخاند و زیر لب، با چنان حرصی که فقط من شنیدم، گفت:
- م
لطفا صبر کنید...
