پارت صد و هشتاد و دوم :


در با ضربه‌ای ناگهانی باز شد و محکم به دیوار خورد. از جا پریدم و بی‌اختیار روی پاهایم بلند شدم. فاطمه هم ناخواسته خودش را عقب کشید و گوشه‌های چادرش در دستش مشت شد. سربازی هیکلی، با پوست تیره و شانه‌هایی پهن، در حالی‌که اخم تند و درهمی میان ابروهایش نشسته بود، داخل شد.
- شبیکم، لیش تصیحون؟¹
فاطمه دستش را سمتم دراز کرد.
- نحتاج دکتور، أختی مجروحه، ینزف یدیها.²
چشم‌های

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    حس می کنم فاطمه یه کاره ای بوده،مثل مردم عادی نیست رفتارش،خیلی با تجربه و روحیش قویه🤔🙏🏻❤️🌹

    ۹ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    تشکر که می‌خونید.🙏🏻🥰

    ۹ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    تشکر که می‌خونید.🙏🏻🥰

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️