پارت دویست و بیست و هشتم :

بابا با تعجب اخمی کرد.
- نیان؟
بد شد که!
همه کاسه کوزه‌ها داشت سر نیان می‌شکست. ای بر روز خلقتت لعنت محمد.
داشتم فکر می‌کردم می‌تونه‌ چیزی رو ثابت کنه یا نه اما هیچ جوره ذهنم یاری نمی‌کرد.
ننه جون با عصبانیت گفت: نیان یا نیهاد نمی‌دونم...
لباسم رو از‌ جلو گرفت و کشید.
- این‌ کدومشونه؟
مامان آروم جواب داد: نیهان!
همون لحظه ننه جون هلم داد و منم چون انتظارش رو ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Leila

    0

    من دارم جا نیهان حرص میخورم از وجود ننه جون زن حسابی تو خجالت نمیکشی خونه مردم هوار میشی تو هر سوراخیم سرک میکشی؟ تورو سننه؟ باز خوبه خودت بدتر از همه ای

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    2

    ننه جون احساس میکنم نوت شبیه خودته🤣🤣🤣 عباس آقا حالشون چطوره؟🤣💜

    ۵ ماه پیش
کپی شد!