سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و بیست و هفتم :
- خیلی خب، من دارم میام عشقم!
پوفی از سر کلافگی کشیدم.
حالا بیا دیوونه داری کن...
گوشی رو قطع کردم و دست به سینه نشستم.
واقعا چه فکری با خودم کردم با این همراه شدم؟
خدایا، سرنوشت ملت و با پول و داف پر میکنی، سرنوشت منم با یه ممد خر!
چیزی تو دست و بالت نبود این رو تو زندگی من انداختی تا وقتی که شاهزاده بیاد یا همین میمونه؟
با همه نمیپره که میپره...
خر نیست که هست...
لطفا صبر کنید...
