پارت چهارده :

روزهایی که سال ها تلاش کرده بودم تا ازشون فاصله بگیرم.
من زمین و زمان جنگیده بودم برای چند قدم فاصله از اون روز و شب ها.
کلید رو توی قفل چرخوندم و پا به خونه گذاشتم.
با افتادن نگاهم به دسته کلید ناآشنا به دختر بی‌مغز اسماعیل لعنت فرستادم.
همین چند روز پیش ساعت ها تو ویلا مبحوس شده بودم و بعد از اینکه امید کلید ساز آورده بود مجبور شده بودم از تمام کلیدهام دوباره بسازم.
دسته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اوخی خودش کم درد داره زنشم سرطان گرفته😔😭

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    رعنای طفلی

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    0

    اوهوم دلم برا دانیم کباب شد😩😢😢

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزممم😔

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    دانیال هم داستان خودش رو داره باید بریم جلو ببینیم چیکارا کرده و چرا اینکارا رو کرده

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    0

    حس میکنم تا آخر رمان دلم باهاش صاف نمیشه😂

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزمممم😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!