پارت سیزده :

دانیال:
با چشم هایی گود رفته و صورتی شکسته مقابلم ایستاده بود.
یک دستش رو بند در کرده بود تا زمین نخوره و دست دیگش پیراهن مشکی رنگش رو می‌فشرد.
قامتش به راستی بار اولی که دیده بودمش نبود.
صورتش بی‌احساس بود.
نه خشم نه اخم و نه هیچ چیز دیگه ای رو نمیشد از حالت چهره اش برداشت کرد.
- دعوتم نمیکنی بیام تو؟
صدام هم روش تاثیری نداشت که حتی یک میلی متر هم تکون نخورد.
کفش ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    1

    ممنون زیبا بود .واقعا باید خودشو جمع وجورکنه کسی که رفته برنمیگرده

    ۴ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    آره دیگه متاسفانه🫠

    ۴ ماه پیش
  • نسیم

    0

    شیوه از دست دادن یکی متفاوته یکی جلو چشماش،یکی تو اتاق عمل ،یکی درجا بعد تصادف؛و ... ولی میدونی چی سختتره اینکه بچه باشی و این اتفاقا افتاده باشه و اون موقع هیچی نفهمی و وقتی بزرگتر میشی روز به روز جای خالیشو بیشتر حس کنی✌🏼✌🏼

    ۵ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    امیدوارم این غم رو تو زندگیت تجربه نکرده باشی عزیزم🫶🏻

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    0

    ممنون عزیزم😬😬 حالا بگذریم

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم که انقدر کنجکاوی یکم که بری جلوتر جواب همه سوالات رو میگیری عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    0

    خدا نکنه عزیزم

    ۵ ماه پیش
کپی شد!