پارت سیزده :

دانیال:
با چشم هایی گود رفته و صورتی شکسته مقابلم ایستاده بود.
یک دستش رو بند در کرده بود تا زمین نخوره و دست دیگش پیراهن مشکی رنگش رو می‌فشرد.
قامتش به راستی بار اولی که دیده بودمش نبود.
صورتش بی‌احساس بود.
نه خشم نه اخم و نه هیچ چیز دیگه ای رو نمیشد از حالت چهره اش برداشت کرد.
- دعوتم نمیکنی بیام تو؟
صدام هم روش تاثیری نداشت که حتی یک میلی متر هم تکون نخورد.
کفش هØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    1

    ممنون زیبا بود .واقعا باید خودشو جمع وجورکنه کسی که رفته برنمیگرده

    ۷ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    آره دیگه متاسفانه🫠

    ۷ ماه پیش
  • نسیم

    0

    شیوه از دست دادن یکی متفاوته یکی جلو چشماش،یکی تو اتاق عمل ،یکی درجا بعد تصادف؛و ... ولی میدونی چی سختتره اینکه بچه باشی و این اتفاقا افتاده باشه و اون موقع هیچی نفهمی و وقتی بزرگتر میشی روز به روز جای خالیشو بیشتر حس کنی✌🏼✌🏼

    ۸ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    امیدوارم این غم رو تو زندگیت تجربه نکرده باشی عزیزم🫶🏻

    ۸ ماه پیش
  • نسیم

    0

    ممنون عزیزم😬😬 حالا بگذریم

    ۸ ماه پیش
  • معصومه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم که انقدر کنجکاوی یکم که بری جلوتر جواب همه سوالات رو میگیری عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • معصومه

    0

    خدا نکنه عزیزم

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️