چند قدم فاصله به قلم دیبا کاف
پارت پانزده :
دیگه داشت حرصم رو در میآورد.
البته حقم داشت.
اون از دلشوره های من هیچی نمیدونست یعنی من آدمی نبودم که بخوام هر روز براش ناله کنم و از عذابی که میکشیدم بگم.
اصلا چه دلیلی داشت بدونه؟
چرا باید میگفتم که چقدر به نبودنش فکر میکنم؟
چرا باید اعتراف میکردم که از پیشرفت بیماریش باخبرم؟
چرا باید میفهمید که سینه ستبر مردش مدتیه از تحمل این همه غم سنگین شده و شب و روز قلبش مچاله
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
1ای بابا بیچاره .بازهم عزیزی ازدست رفت .کلا همین یک پارت رعنا رو داشتیم خیف