پارت سوم :
فصل دو
سروان احمدی در روز اول پس از ترفیع درست راس ساعت هشت صبح در اداره حضور داشت. همانطور که با اقتدار سمت اتاق و میزش قدم بر میداشت برای دیگر همکار هایش سر تکان داد. لبخند همیشه بر روی لبهایش نقش داشت و هرگز دیدن خون و جنازههای سرد شده باعث نمیشد لبخندش محو شود. با رسیدن به اتاق شماره چهار، کت سرمهایش را صاف کرد و بعد در چوبی را گشود. با سر تکان دادن برای دوستش علی در را پشت سرش بست. اتاقی که با دو نفر دیگر مشترک درونش کار می کرد شامل سه میز بزرگ اداری، یک گلدان گل سوسن و دو پنجره قدیمی بود که به لطف تهویه جدید که برایشان نصب کرده بودند، دیگر نیاز نبود در این سرما پنجره را باز کنند تا هوا عوض شود.
سجاد کتش را بیرون آورد و به چوبلباسی ایستاده آویزان کرد. علی همانطور که چایش را مینوشید، ماگ سفید را در حصار دستهایش فشرد تا گرم گردد و سپس خطاب به سجاد گفت:
- دیر اومدی!
سجاد سمت میزش که گوشهی دیوار بود قدم برداشت. از کنار دو میز دیگر که به سختی میانشان فضایی برای حرکت باقیمانده بود گذشت و وقتی روی صندلی راحت و نرمش سقوط کرد، خسته به آن تکیه داد.
- تا بهار رو رسوندم دیر شد.
علی سرش را بالا و پایین کرد و جرعه دیگری از چایش نشوید. همان موقع در کوبیده شد و سرایدار اداره، آقا رضوان یک لیوان شیرداغ را جلوی سجاد گذاشت. سپس همانطور که دستمالی روی میزش میکشید تا خاک فرضیاش را تمیز کند گفت:
- آقا سجاد شنیدم ترفیع گرفتین!
سجاد خشنود و سرحال لبخندش را پهن تر کرد. آقا رضوان همیشه حواسش بود چه کسی کی میآید و کی میرود. سجاد سرش را تکان داد و در حالی که بابت شیر تشکر میکرد ماگ سفیدش را بالا برد، گرمای آن را بویید و گفت:
- بله دیروز که نبودید ترفیع گرفتم، راستی.
سرش را بالا آورد و به پیر مرد نگاه کرد. صورتش در این دو هفته حسابی چروک افتاده بود.
- حال همسرتون خوبه؟ بهتر شدن انشالله؟
رضوان که همیشه مرد مهربان و دلسوزی بود، در این دو هفته اندازهی دو سال پیر شده بود. چشمهایش به ثانیهای خیس گشت و آهی سر داد. سینی استیل کوچک را بغل گرفت تا تسکین قلبش باشد، ناامید زمزمه کرد:
- نه آقا سجاد زیاد حالش خوب نیست. دکتر گفته باید هرچه سریع تر عمل بشه. اما کو عضو اهدایی؟ کبد به همین راحتی ها گیر نمیاد...
سجاد سرش را غمگین به نشانهی متوجه بودن تکان داد و بهتر باشهای زمزمه کرد. تنها کاری که از دستش بر میآمد جویا شدن حال همسرش زهرا خانم بود. زنی که هر از گاهی به اداره میآمد تا حلوای خیراتیش را پخش کند. زیرا ده سال پیش تنها پسرشان در سن سیوچهار سالگی بر اثر تصادف فوت کرده بود و همسر و بچههایش هم آن پیرزن و پیرمرد را ترک کرده بودند. فضای اتاق حسابی دلگیر شده بود، رضوان که نمیخواست دیگر بیشتر از این در اتاق تاریک و خفه بماند با یک تشکر راهش را کج کرد و از اتاق خارج شد. با رفتنش علی ماگ سفید خالیش را روی میز گذاشت و در حالی که برگههای پروندهی روی میزش را ورق میزد، مغموم گفت:
- بیچاره خیلی زنش رو دوست داره. عضو اهدایی هم که به هرکسی پول داره می رسه. راست و حسینی بگم، زیاد امیدی ندارم که بهش برسه. آخرشم فوت میکنه. غلط نکنم آقا رضوان خودشم با این همه سال کار کردن توی اینجا، میدونه.
سجاد با حرص نچی کرد و اخمی بر پیشانیاش نشاند. چشم غرهای به علی رفت و در حالی که شیرش را مینوشید گفت:
- زبونت رو گاز بگیر، اگر بدونه هم سعی داره انکار کنه. پس تو به روش نیار. گاهی همین انکار میتونه همهچیز رو درست کنه.
علی از روی تاسف سرش را به چپ و راست تکان داد و صدایش واضح و سرزنش آمیز به گوش رسید.
- بازم این حرفهای فلسفی. من موندم تو با این روحیه حساس و احساسی چطور توی دایره جنایی دووم آوردی!
سجاد بیخیال شانهاش را بالا انداخت و منصفانه گفت:
- همونطور که تو با هوش کمت اینجا دوم آوردی!
علی با این پاسخ حق، قهقه زنان سرش را راضی تکان داد و در حالی که ماگش را گوشهی دور میز میگذاشت تا توی دست و پایش نباشد گفت:
- باشه باشه.
سپس در کسری از ثانیه حالت خندان صورتش به یک حالت جدی و سختگیر تبدیل شد. گویا چیزی توی آن برگهها توجهاش را به خود جلب کرده بود.
سجاد با تغییر حالت علی، تکیهاش را از صندلی اداری گرفت و کمی خودش را جلو کشید. با دقت چشمهای در حال حرکت علی را که روی متنها بالا و پایین میرفتند نگریست. کمی بعد صدای علی باعث شد از پرسیدن سوالش منصرف گردد.
- بازم ابریشم سرخ!
سجاد کنجکاو خود را جلوتر کشید طوری که دیگر علنا روی میزش خم شده بود تا به میز علی دسترسی پیدا کند. با دقت سعی کرد نوشتههای ریز روی برگه را بخواند که علی ادامه داد:
- من نمیفهمم چرا باید موقع قاچاق ابریشم یهو ده نفر کشته بشن. این رئیسشون داره چه غلطی میکنه؟
- با حرص به صندلی تکیه داد و خشمگین رو به سجاد غرید:
- خبر مرگتون دارین ابریشم قاچاق میکنید خب بکنید دیگه چرا رهگذر ها رو میکشید!
سجاد کنجکاو دست دراز کرد و پرونده را سمت خودش کشید. جلد آبی پرونده را لمس کرد و آن را روی میز خودش نهاد. با دقت مشغول خواندن اطلاعات پروندهای شد که گویا از طرف دایره قاچاق به دایره جنایی ارجاع شده بود. چرا؟ گویا معتقد بودند این قتل ها بیش از حد رخ داده و دیگر تنها یک تصادف ساده نیستند.
متنی توجه سجاد را بیشتر از پیش به خود جلب کرد.
پینوشت: پیش تر فکر کرده بودیم به دلیل حضور ناگهانی مردم یا رهگذر ها، خلافکار ها ناچار به قتل شدن تا شناسایی، رهگیری یا گزارش نشن. اما بعد از رخ دادن سه دفعه قتل مشابه مشکوک شدیم. از همه مهم تر هر دفعه اعضای بدن و دست و پاها به همراه صورت قربانی ها خورده شده. به گمان ما باید کار حیوان وحشی باشه اما رخ دادن سه بار این واقعه دیگه نمیتونه اتفاقی یا تصادفی باشه.
سجاد سرش را از روی برگه بالا آورد و کنجکاو گفت:
- الان پرونده دست توهه؟

لطفا صبر کنید...

بهاز
2من هم از اسم رمان هم از خلاصه ای که راجبش گفتین خوشم اومد و جذب شدم تا ادامه بدم ولی الان که فهمیدم وی