سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و بیست و ششم :
راه رو براش باز کردیم که لب اونجا نشست.
صهیب با کرم ریزی گفت: اونجا میشینی نمیترسی مرده بیاد به انتقام جابه جایی استخونش بکشتت پایین.
با حرص مخاطب قرارش دادم.
- خفه صهیب!
صهیب با شیطنت ابرویی بالا انداخت.
- زن داداشم رو داداشم غیرتیه.
ممد تا این و شنید نیشش باز شد.
با تعجب برگشت سمت ما و رو به صهیب گفت: بگو به خدا.
اخمی به صهیب کردم اما خر بود، نمیفهمید که!
سری
لطفا صبر کنید...
