پارت دویست و بیست و ششم :

راه رو براش باز کردیم که لب اونجا نشست.
صهیب با کرم ریزی گفت: اونجا می‌شینی نمی‌ترسی مرده بیاد به انتقام جابه جایی استخونش بکشتت پایین.
با حرص مخاطب قرارش دادم.
- خفه صهیب!
صهیب با شیطنت ابرویی بالا انداخت.
- زن داداشم رو داداشم غیرتیه.
ممد تا این و شنید نیشش باز شد.
با تعجب برگشت سمت ما و رو به صهیب گفت: بگو به خدا.
اخمی به صهیب کردم اما خر بود، نمی‌فهمید که!
سری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!