پارت دویست و بیست و پنجم :

صهیب با حرص داد زد: آشغال من بابا بزرگم قصابی داره، می‌دونم استخون گاو چه شکلیه!
- استخون آدمیزاد ندیدی که، استخون گاو فقط دیدی، نمی‌تونی پس تشخیص بدی.
با حرص یکی تو پیشونیم کوبیدم.
ممد با ترس اطرافش و نگاه کرد.
- الان چه غلطی بکنم، چطور این استخون و سر جای اصلیش قرار بدم؟
صهیب بازوش رو کشید.
- بیا چرت و پرت نگو چرا بذاریش اونجا؟
بازوش و از دست صهیب بیرون کشید و قدمی ع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!