سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و بیست و پنجم :
صهیب با حرص داد زد: آشغال من بابا بزرگم قصابی داره، میدونم استخون گاو چه شکلیه!
- استخون آدمیزاد ندیدی که، استخون گاو فقط دیدی، نمیتونی پس تشخیص بدی.
با حرص یکی تو پیشونیم کوبیدم.
ممد با ترس اطرافش و نگاه کرد.
- الان چه غلطی بکنم، چطور این استخون و سر جای اصلیش قرار بدم؟
صهیب بازوش رو کشید.
- بیا چرت و پرت نگو چرا بذاریش اونجا؟
بازوش و از دست صهیب بیرون کشید و قدمی ع
لطفا صبر کنید...
