سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و بیست و سوم :
نیان بیتوجه به همهچی دستی به شکمش کشید.
- من خیلی گشنمه.
از توی کولهم ساندویچها رو در آوردم و یکی رو به نیان دادم و به بقیه هم تعارف کردم.
صهیب ازم گرفت و بقیهشون هم ساندویچ خودشون همراهشون بود.
سرم رو که بلند کردم، محمد رو بغض کرده سر جای خودش دیدم.
مثل بچهها کوچیکها اخم کرده بود و با حرص ما رو نگاه میکرد.
یه ساندویچ از مال خودم برداشتم و سمتش رفتم.
بسوزه
لطفا صبر کنید...
