پارت دویست و بیست و سوم :

نیان بی‌توجه به همه‌چی دستی به شکمش کشید.
- من خیلی گشنمه.
از توی کوله‌م ساندویچ‌ها رو در آوردم و یکی رو به نیان دادم و به بقیه هم تعارف کردم.
صهیب ازم گرفت و بقیه‌شون هم ساندویچ خودشون همراهشون بود.
سرم رو که بلند کردم، محمد رو بغض کرده سر جای خودش دیدم.
مثل بچه‌ها کوچیک‌ها اخم کرده بود و با حرص ما رو نگاه می‌کرد.
یه ساندویچ از مال خودم برداشتم و سمتش رفتم.
بسوزه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!