سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و بیست و دوم :
- واقعا این داره چیکار میکنه؟
شونهای از سر ندونستن بالا انداختم.
دنبال محمد راه افتادم تا ببینم کجا وایمیسته.
همون لحظه وایستاد.
به یه نقطهای اشاره کرد و بعد رفت از دور با پاهاش مترش کرد.
بعدشم سر خوش میلههارو روی شونهاش گرفت و با پا یه ضربه به زمین زد.
- اینجا طلا هست!
یه سنگ رو اونجا گذاشت. کسی جلو نیومد و واکنشی نشون ندادن چون به نظر همه، حتی خودم مسخره بود
لطفا صبر کنید...
