پارت دویست و بیست و دوم :

- واقعا این داره چی‌کار می‌کنه؟
شونه‌ای از سر ندونستن بالا انداختم.
دنبال محمد راه افتادم تا ببینم کجا وایمیسته.
همون لحظه وایستاد.
به یه نقطه‌ای اشاره کرد و بعد رفت از دور با پاهاش مترش کرد.
بعدشم سر خوش میله‌هارو روی شونه‌اش گرفت و با پا یه ضربه به زمین زد.
- اینجا طلا هست!
یه سنگ رو اونجا گذاشت. کسی جلو نیومد و واکنشی نشون ندادن چون به نظر همه، حتی خودم مسخره بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!