سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و بیست و یک :
دختری که اون رو روژا معرفی کرده بود جلو اومد.
- خب راه بیفتیم؟
ممد یه نگاه به ساعتش انداخت و بعد برگشت به من نگاه کرد.
- تو با من میای دیگه، نه؟
مردد بودم.
از یه طرف دلم نمیخواست نیان و صهیب رو تنها بذارم، از یه طرفم میدونستم خیلی مزاحمم، البته اونا غلط کردن من رو مزاحم بدونن.
یه نگاه به نیان انداختم ببینم چی میگه.
تا نگام رو دید، خودش رو زد به اون راه!
سری با تاسف
لطفا صبر کنید...

Heyzein
1بیاین قبول کنیم که دیگه از بچه ی یزدان و هانا نباید خیلی انتظار زیادی داشته باشیم😂🤣