پارت دویست و بیست و یک :

دختری که اون رو روژا معرفی کرده بود جلو اومد.
- خب راه بیفتیم؟
ممد یه نگاه به ساعتش انداخت و بعد برگشت به من نگاه کرد.
- تو با من میای دیگه، نه؟
مردد بودم.
از یه طرف دلم نمی‌خواست نیان و صهیب رو تنها بذارم، از یه طرفم می‌دونستم خیلی مزاحمم، البته اونا غلط کردن من رو مزاحم بدونن.
یه نگاه به نیان انداختم ببینم چی میگه.
تا نگام رو دید، خودش رو زد به اون راه!
سری با تاسف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Heyzein

    1

    بیاین قبول کنیم که دیگه از بچه ی یزدان و هانا نباید خیلی انتظار زیادی داشته باشیم😂🤣

    ۱ ماه پیش
  • Leila

    0

    وااااااییییییی مردم از خنده ممد خدا لعنتت که با این دستگاهت😭😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!