فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت هفده :
مچ دستش را بالا گرفت و با چشم به آن سمت اشاره کرد.
- مثل کش موهات که بعد اون شب از دستم جدا نشده!
کمیمکث کرد و بعد هر دو آرنجش را روی زانو جک زد و رو به جلو خم شد.
ـ نمیدونم تو سرت چیا میگذره، ولی من اینجام… هر سوالی که ذهنت و درگیر کرده از خودم بپرس.
بیاختیار چیزی که در ذهنم مانند خوره مغزم را میجوید به زبان آوردم.
دست خودم نبود، ور بدبین ذهنم همیشه فعال بود.
ـ رستار
لطفا صبر کنید...
