پارت هفده :

مچ دستش را بالا گرفت و با چشم به آن سمت اشاره کرد.
- مثل کش موهات که بعد اون شب از دستم جدا نشده!
کمی‌مکث کرد و بعد هر دو آرنجش را روی زانو جک زد و رو به جلو خم شد.
ـ نمی‌دونم تو سرت چیا می‌گذره، ولی من اینجام… هر سوالی که ذهنت و درگیر کرده از خودم بپرس.
بی‌اختیار چیزی که در ذهنم مانند خوره مغزم را می‌جوید به زبان آوردم.
دست خودم نبود، ور بدبین ذهنم همیشه فعال بود.
ـ رستار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!