پارت هجده :

نفسم را محکم بیرون فرستادم و با احتیاط سر بالا آوردم تا واکنشش را ببینم اما او بیخیال‌تر از هر زمان دیگری به صورتم زل زده بود و منتظر بود ادامه دهم.
لبم را تر کردم و آرام سر تکان دادم.
ـ فهمیدی چی گفتم؟ یه حالی‌ام مهتاب… هروقت بهش فکر می‌کنم اینجای سینه‌ام یهو یه چیزی هری پایین می‌ریزه!
بی‌تفاوت‌تر از قبل نگاهم کرد و گفت:
ـ خب؟ همین؟
با تعجب سر جلو کشیدم.
ـ همین کم چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️