فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت هجده :
نفسم را محکم بیرون فرستادم و با احتیاط سر بالا آوردم تا واکنشش را ببینم اما او بیخیالتر از هر زمان دیگری به صورتم زل زده بود و منتظر بود ادامه دهم.
لبم را تر کردم و آرام سر تکان دادم.
ـ فهمیدی چی گفتم؟ یه حالیام مهتاب… هروقت بهش فکر میکنم اینجای سینهام یهو یه چیزی هری پایین میریزه!
بیتفاوتتر از قبل نگاهم کرد و گفت:
ـ خب؟ همین؟
با تعجب سر جلو کشیدم.
ـ همین کم چ
لطفا صبر کنید...
