فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شانزده :
کیفم را که چنگ زدم صدایش دوباره به گوش رسید.
ـ بمون بزار حرف بزنیم… لطفا!
کاملا جدی بود، برخلاف انتظارم هیچ تمسخری در کلامش مشهود نبود.
چه انتظاری داشتم؟ انتظار داشتم که جدی نگیرد و بزند به در خنده و شوخی؟
به سمتش که برگشتم نگاهش جدیتر از چیزی بود که تصورش را میکردم.
دستانش را در جیب شلوارش مخفی کرده بود و از نگاهش هر حسی میشد گرفت جز تمسخر و لودگی.
مکث مرا که دید بØ
لطفا صبر کنید...
