پارت پانزده :

بچه‌ها یکی یکی می‌رفتند و زیر لب جواب خداحافظی‌شان را می‌دادم.
از گوشه چشم رستار را دیدم که هنوز در همان حالت نشسته بود و اخم کم‌رنگی به صورت داشت.
دلم برایش پرمی‌کشید، دوست نداشتم ناراحتش کنم.
کاش می‌شد آغوش باز کنم و بگویم، بیا عزیز من بیا بغلم، بیا عیبی ندارد.
آهم را در گلو خفه کردم.
مدام در ذهن خودم را سرزنش می‌کردم.
- دیبای بدجنس، چیکار به این بچه داشتی؟ خوب شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!