فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت پانزده :
بچهها یکی یکی میرفتند و زیر لب جواب خداحافظیشان را میدادم.
از گوشه چشم رستار را دیدم که هنوز در همان حالت نشسته بود و اخم کمرنگی به صورت داشت.
دلم برایش پرمیکشید، دوست نداشتم ناراحتش کنم.
کاش میشد آغوش باز کنم و بگویم، بیا عزیز من بیا بغلم، بیا عیبی ندارد.
آهم را در گلو خفه کردم.
مدام در ذهن خودم را سرزنش میکردم.
- دیبای بدجنس، چیکار به این بچه داشتی؟ خوب شد
لطفا صبر کنید...
