سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و چهارم :
تنم در جامهای سنگین پیچیده بود.
مخملی کبود، با نخهای طلایی که روی دلم نقش میزدند… اما زخمی، نه زینتی...
موهایم آنچنان بسته شده بود که گویی هر تارش، به زنجیری نامرئی بستهست.
صدای زنها، از پستو تا تالار میچرخید.
صدای خنده و تفریح
و من، در آینهای ایستاده بودم که تصویری از من نمیداد.
جز دختری بیصدا، که از لبهایش، دیگر حتی آهی هم برنمیخاست.
خدیجه خانم
لطفا صبر کنید...
