پارت دویست و دوم :


*
زیرانداز رنگی کوچکش را زیر بغل گرفته بود. دبه‌ی چهار لیتری پر از آب در یک دستش بود، دسته گلی از گلایل‌های سفید و داودی‌های زرد در دست دیگرش. تنها یک بار این مسیر را آمده بود، اما این بار طوری راحت خودش را به این آدرس رساند، گویی سال‎‌هاست این مسیر را رفته و آمده. نزدیک سنگ سیاه رنگ افروز که رسید، بطری را روی زمین و گل را بالای سر سنگ گذاشت. خم شد. آب بطری را روی سنگ ریخت و با یک دست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    1

    آخ که دلم کباب شد😔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    3

    سد اشک منم شکست. .اصلا اسم سردار بیاد دلم کباب میشه 😢😢😢😢😢😢

    ۵ ماه پیش
  • افسون

    3

    آدما تو موقعیت های زیادی تصمیماتی میگیرن که بعد پشیمون میشن ولی متاسفانه زمان کلید برگشت به عقب نداره سردار شاید اشتباهی رفتار تندی داشته اما افروز هم با مظلومیت دردها رو کشیده و دن نزده بعضی وقتا شکستن سکوت خیلی سخت تر از داد کشیدن واقعا توان و شجاعت میخواد

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    2

    چقدر دلم براش میسوزه بیچاره

    ۶ ماه پیش
  • رزا

    2

    سردار هم تندازه افروز زجر کشیده واقعا به نظر من هم همون اول کار به سردار می گفتن اوضاع هر دوشون بهتر می شد

    ۶ ماه پیش
  • آمنه

    2

    واقعا عالی توی این رمان من که با همه اونها به خاطره افروز اشک ریختم از این که بی گناه بود و گناهکار خطابش کردن و برای عطایی که در به وجود اومدن خودش دخالتی نداشته و حرومزاده بهش میگن و اونهم با وجود تمام پاکی بودنش

    ۶ ماه پیش
  • الهام

    3

    چه غمی داره این پارتا لعنت بهت عباد زندگی چند نفر نابود کردی

    ۶ ماه پیش
  • مهناز

    3

    کاش افروز نمیمرد کاش به سردار میرسید چرا هم تو واقعیت هم تو رمانا وفیلما ادمایه خوب زود میرن چرا ادمایه بد نمیمرن

    ۶ ماه پیش
  • فخری

    2

    ممنون فاطمه بانوی خوش قلم سپاس فراوان بابت رمان بی نظیرت خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    3

    این پارتو چند بار خوندم نمیدونم ولی غم واشک و دل شکستگی سردارو از ته قلبم حس کردم دلم میسوزه براش 🖤

    ۶ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    آخی سردار....😟😪

    ۶ ماه پیش
  • لیلا

    2

    درسته سردار تو شرایط خوبی نبود تا حدودی حق داشت ولی رفتارای خود سرادر باعث فرار افروز شد تحدید کردنش به گرفتن پسرش افروز دیگه فقط همین عطا رو داشت ترسید سردار بیشتر از همه عذاب ومدان شده چون خودشم خوب میدونه دلیل اصلی فرار افروز خودشه

    ۶ ماه پیش
  • راز

    5

    خودتم بد کردی بهش دیگه موقعی ک توی تنور سوختیش فراریش دادی.البته شرایط آدما و رفتارشون توی موقعیت های مشابه فرق داره .دلم واسه نرسیدن این دوتا به هم سوخت. همچنین واسه سردار

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    8

    عزییییزم چقدر دلشکسته ست سردار خیلی غم انگیز 😭💔

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    7

    چقد حسرت این مرد دردناکه 🥺🥺 سردار بیچاره 😢😢

    ۶ ماه پیش
کپی شد!