پارت صد و سی و سوم :

روی صندلی اتوموبیل نشست و لبه کلاهش را پایین کشید. به رو به رو اشاره کرد :
_ راه بیفت.
هاتف حال پریشان او را که دید تنها به گفتن "چشم"اکتفا کرد و تا مقصد حرفی نزد.
بعد از ورود به خانه کتش را از تنش بیرون آورد و روی دسته مبل گذاشت. صدا زد :
_ عمه، عمه
خاتون از اتاقش بیرون آمد. با لبخندی نگران به او نزدیک شد و گفت :
_ جانم؟ خوبی؟ کجا رفته بودی؟
امیر ارسلان روی مبل نشست و با دست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!