اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و سی و سوم :
روی صندلی اتوموبیل نشست و لبه کلاهش را پایین کشید. به رو به رو اشاره کرد :
_ راه بیفت.
هاتف حال پریشان او را که دید تنها به گفتن "چشم"اکتفا کرد و تا مقصد حرفی نزد.
بعد از ورود به خانه کتش را از تنش بیرون آورد و روی دسته مبل گذاشت. صدا زد :
_ عمه، عمه
خاتون از اتاقش بیرون آمد. با لبخندی نگران به او نزدیک شد و گفت :
_ جانم؟ خوبی؟ کجا رفته بودی؟
امیر ارسلان روی مبل نشست و با دست
لطفا صبر کنید...
