پارت صد و سی و دوم :

امیر ارسلان با نگاهی سراسر بُهت و تعجب نزدیک رفت و پرسید:
_ اون...اون بچه ماست؟
ماه چهره به چشمهای او نگاه کرد که چگونه با اشتیاق و نگرانی این سوال را پرسید، لحظه ای ضعف گریبانش را گرفت دوست داشت ببیند وقتی پاسخ مثبت می‌دهد چه واکنشی نشان می‌دهد؟
میخندد؟
یا عصبانی می‌شود؟
اشک شوق میریزد؟
یا او را در آغوش میگیرد؟
آنقدر سکوت کرد و افکارش طولانی شد که نفهمید چه زما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    خب دیگه نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم😐

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️