بازگشت دوباره به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت بیست و پنجم :
وقتی نگاهشان کردم؛ نیلوفر ترسیده بود، مریم میخواست گریه کند و مهتاب هم به شدت عصبانی بهنظر میرسید و من اما.... به نظرم، بهترین کار دنیا را انجام داده بودم.
این اوج فداکاری بود؛ کاری که هیچکس جز من، نمیتوانست آن را به خوبی انجام دهد و اما، در آن لحظه، قبل از آنکه بتوانم چیزی بگویم و یا از خودم دفاع کنم،... مریم زد زیر گریه!... و همینجا بود که مهتاب، رگبار اتهاماتش را نثارم
لطفا صبر کنید...
