پارت صد و چهارده :

هفت سال بعد...
ـ خانوم، خانوم...
سورا سر بلند کرد، عینک باریکش را از چشم برداشت و کتاب را بست.
ـ چی شده دخترجان؟ چرا نفس‌نفس می‌زنی؟
دختر خدمتکار، با گونه‌های گل افتاده گفت:
ـ ببخشید خانوم، خواستم خبر خوش بیارم. مهمون دارید.
ـ مهمون؟ چه کسی؟
ـ دوستانتون از بُعد خودشون اومدن، الان توی باغ پذیرایی می‌شن.
لبخند گرمی بر لبان سورا نشست.
ـ عالیه، تو برو مطم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    1

    عالی بود پر از احساس خوب و تجسمی زیبا

    ۷ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما

    ۶ ماه پیش
  • ?....

    1

    فلش بک قشنگی بود🥺🌱

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    1

    وای ستاره جون خیلی خوشحالم که آمدی بازم غوغا کردی جالب بود جالب تر هم شده قلمت طلا عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم 😍

    ۷ ماه پیش
کپی شد!