پارت صد و سیزده :

بالاخره کوتاه آمد و با قدم‌های آرام کنار او نشست. حال شانه به شانه‌ی هم قرار داشتند و در آیینه مقابل، همدیگر را تماشا می‌کردند. هرماس خیره به تصویر سورا گفت:
ـ خودت اومدی به این زودی می‌خوای بری؟
سورا هم مانند خودش به او نگاه کرد و جواب داد:
ـ فقط خواستم تشکر کنم...
ـ شاید هم ازم خجالت میکشی.
سورا شاکی شد و اینبار مستقیم گردنش را چرخاند به او خیره شد.
ـ چرا همش این جمله

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • jinx

    0

    من گررییه میکنم

    ۲ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    عزیزم خوشحالم که خوشتون اومده امیدوارم لذت کافی رو برده باشید با تشکر از همراهی گرمتون ✨🤍

    ۳ هفته پیش
  • بهار

    0

    چقدر من عاشق این رمانم🥲😍 هر چند وقت یه بار دوباره میام میخونمش

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    وای ای جونم من عاشق این رمانم خسته نباشید ممنون

    ۸ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    باعث افتخاره🥹

    ۸ ماه پیش
  • ?...

    0

    قبول دارید خیلی عاشقانه بود؟🥺

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️