پارت صد و پانزده :

گرد و خاک از جاده‌ی سنگلاخی برخاست و سربازان نگهبان دروازه، همگی در یک صف منظم و با احترام ایستادند.
بیرق‌های سفید سلطنتی، در هوا چرخیدند و همه ادای احترام کردند.
برخی از مردم نیز بر دیوار حیاط‌هایشان خم شده و با تعجب به پادشاهی که پس از سالیان سال برگشته بود، نگاه می‌کردند.
هرماس همانطور که گرد و خاک و صدای کوبش پای‌ اسبان را می‌شنید، زمزمه کرد:
ـ با این همه تغییر چطور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    خیلی عالی ممنون ستاره جان 💜💜💜💜

    ۹ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده عزیزم ❤️

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۹ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️