زاچ: سنگ خورشید به قلم ستاره لطفی
پارت صد و پانزده :
گرد و خاک از جادهی سنگلاخی برخاست و سربازان نگهبان دروازه، همگی در یک صف منظم و با احترام ایستادند.
بیرقهای سفید سلطنتی، در هوا چرخیدند و همه ادای احترام کردند.
برخی از مردم نیز بر دیوار حیاطهایشان خم شده و با تعجب به پادشاهی که پس از سالیان سال برگشته بود، نگاه میکردند.
هرماس همانطور که گرد و خاک و صدای کوبش پای اسبان را میشنید، زمزمه کرد:
ـ با این همه تغییر چطور
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1خیلی عالی ممنون ستاره جان 💜💜💜💜