کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت سی و ششم :
زنی قدبلند با لباسهای فاخر ترکی به همراه دو زن دیگر که او را همراهی میکردند و همگی لباسهای ترکی پوشیده بودند وارد تالار شده و داشتند به سمت میز میآمدند.
آن زن عصا به دست بود ولی قامتش راست و ایستاده و نگاهش بیتفاوت به اطراف، اما وقتی به یکباره چشمش به لیلی خورد، همانجا، وسط راه ایستاد انگار متوجه موضوعی شده بود و یا شاید در چیزی تردید داشت.. آنگاه از همراهانش چیزی پرسید کÙ
لطفا صبر کنید...

م
1اه اه اصلا از خاتون بیگم خوشم نیومد،مغرورالسلطنه 😠😠😠🙏🏻🧡💛💙