زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هشتاد و یک :
پاچههای شلوارش را بالا داد. خنکی آب کف پاهای تاول زدهاش را التیام میبخشید. همین که خم شد صورتش را بشوید، زنجیر یادگاری محبوبش از دور گردنش باز شد و به درون حوض افتاد، سریع جنبید و قبل از اینکه بلعیده شود چون صیادی، شاهماهیاش را به تور انداخت. تنها چیزی که دل نداشت دورش بندازد. پلکهای متورمش را روی هم گذاشت و برجستگی عقیق را پیشکش ل*بهای بستهاش کرد. صدای پرنوسان باد، در میا
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنونم لیلا جان خسته نباشی عالی بود عزیزم قلمت مانا🙏🌸🌸🌸🌸🧡🧡🧡🧡