پارت هفده :

مسیر خانه را با یک تاکسی دربست طی کردم و وقتی کلید انداختم و در حیاط را باز کردم،ماشین مازیار را پارک شده جلوی در ورودی دیدم.خونم به جوش آمد!دلم می خواست تمام شیشه های ماشینش را خرد کنم.قطعا این کار را نمی توانستم انجام دهم ولی خب... یک آن یاد حرف سیما افتادم و دسته کلیدم را در آوردم.چسبیدم به در ماشین و دستم را پایین گرفتم و یکی از کلیدهای بزرگ در چسباندم به بدنه اش.بعد آرام قدم برداشتم و فش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آلاله در رمان عقد ممکن آلاله
تصویر شخصیت شهرام در رمان عقد ممکن شهرام
تصویر شخصیت بنیامین در رمان عقد ممکن بنیامین
تصویر شخصیت مادر آلاله،سولماز در رمان عقد ممکن مادر آلاله،سولماز
تصویر شخصیت شیرین خانم ،مادر شهرام در رمان عقد ممکن شیرین خانم ،مادر شهرام
تصویر شخصیت آیدا در رمان عقد ممکن آیدا
تصویر شخصیت فیروزه در رمان عقد ممکن فیروزه
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    چقدر دلم گرفت براشون واقعا از دست دادن پدرومادرخیلی سخته. خدارفته ها رو رحمت ومونده هارو حفظ کنه. ممنون زیبا وغم انگیز بود

    ۳ هفته پیش
  • Biti

    0

    منم داشتم اشک میریختم،وایییییی جیگرم سوخت😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • Amir

    0

    هیجانی و جالب

    ۵ ماه پیش
  • Biti

    0

    باباش مرده کجاش هیجانی و جالبههههههههههههههههههههه

    ۴ ماه پیش
  • Zoha

    1

    الهی بگردم براتون..از همه بیشتر دلم برای آیدا کباب شد.. که توی سن کم پدرشو از دست داد💔💔

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    طفلک

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    1

    خانه ای که رنگ و بوی گرمی ندارد..سرد و بی روح ومن که دوست دارم خیابان ها را بدوم و گریه کنم اینقدر برم تا بخواب بروم وقتی بیدار میشم ببینم کابوسی بیش نیست..ولی بعداز بیداری اتفاق مانند سیلی عجیب سرد و نفوذپدیر بر وجودم وارد میشود

    ۵ ماه پیش
  • Marzi

    0

    منم پدرم رو از دست دادم. بعد از سه سال هنوز داغش واسم تازه اس🖤

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزم سخته خیلی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    بنام پدرم و پدرانی که رفتند😭😭

    ۶ ماه پیش
  • آنیتا

    1

    چقد غمگین بود این پارت 🥺💔

    ۶ ماه پیش
  • تاجیک

    0

    بله خیلی باید قدر پدر هامون بدونیم

    ۷ ماه پیش
  • تاجیک

    0

    بله خیلی باید قدر پدر هامون بدونیم

    ۷ ماه پیش
  • سلما

    0

    حاضرم جونمو بدم ولی پدرم همیشه زنده باشه:)

    ۷ ماه پیش
  • مریم زارع

    0

    بقیه رمان بذارید

    ۷ ماه پیش
  • ندا

    0

    واقعا پدر ستون خانه و سایه است

    ۷ ماه پیش
  • نسترن

    1

    چ غم انگیز

    ۷ ماه پیش
  • کتابخون خوشحال

    1

    خدا باباهای همرو برای خانوادشون نگه داره

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️