زاچ: سنگ خورشید به قلم ستاره لطفی
پارت صد و دوازده :
سورا دوستانش را به اتاقهای مجهز مهمان برد و پس از در اختیار گذاشتن امکانات به آنها، به طبقه بالا بازگشت.
دستش را به دستگیره گرفت که ناگهان نگاهش به در اتاق هرماس کشیده شد.
دودل سر جایش ایستاد و کمی این پا و آن پا کرد. در نهایت، با قدمهای بلند به اتاق هرماس نزدیک شد و تقهای آرام به در زد.
صدای هرماس به آرامی به گوش رسید:
ـ بیا.
آب دهانش را فرو فرستاد و نفس عمیقی کشید؛ سپØ
لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
0زیباست این رمان از شما ممنونم عالی سلامت باشید