پارت سی و چهارم :

چشم‌هام که باز شد، سقف سفید بود...
ساکت، بی‌روح، سرد. بوی الکل و دارو سنگینی می‌کرد روی نفس‌هام. حواسم جمع نمی‌شد. فقط یه حس سنگین توی شکمم...
دستم رفت سمتش.
خالی بود.
یه خالی غم‌بار، مثل حروم شدنِ یه امید که هنوز کامل نرفته بود ولی دیگه هم نیست.
پرستاری چیزی گفت... فقط یه کلمه شنیدم:
_ بچّه‌تون…
صدام درنیومد. دلم فریاد می‌زد ولی لب‌هام یخ کرده بود.
یه لحظه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینااا

    0

    کاش اخرش بهتر تموم میشد دزدیده نمیشد🌱

    ۴ ماه پیش
  • صدف

    0

    خداروشکر که زنده و سالمن جفتشون😍🥰ممنونم فاطمه جون عالی بود این پارت هم مثل همیشه💞💋

    ۶ ماه پیش
  • ندا

    1

    عالی بود اگه یزدان میمردخیلی تلخ میشدخداروشکرکه زنده هس

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    1

    ماشالله به این نویسنده و قلمش👍♥️

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    1

    خیلی جالبه حال کردم😍

    ۶ ماه پیش
  • راز

    1

    عالی بود مثل همیشه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    💖😍

    ۶ ماه پیش
  • Rosha

    1

    زیباااا👌👌👌

    ۶ ماه پیش
کپی شد!