پارت سی و چهارم :

چشم‌هام که باز شد، سقف سفید بود...
ساکت، بی‌روح، سرد. بوی الکل و دارو سنگینی می‌کرد روی نفس‌هام. حواسم جمع نمی‌شد. فقط یه حس سنگین توی شکمم...
دستم رفت سمتش.
خالی بود.
یه خالی غم‌بار، مثل حروم شدنِ یه امید که هنوز کامل نرفته بود ولی دیگه هم نیست.
پرستاری چیزی گفت... فقط یه کلمه شنیدم:
_ بچّه‌تون…
صدام درنیومد. دلم فریاد می‌زد ولی لب‌هام یخ کرده بود.
یه لحظه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینااا

    0

    کاش اخرش بهتر تموم میشد دزدیده نمیشد🌱

    ۷ ماه پیش
  • صدف

    0

    خداروشکر که زنده و سالمن جفتشون😍🥰ممنونم فاطمه جون عالی بود این پارت هم مثل همیشه💞💋

    ۹ ماه پیش
  • ندا

    1

    عالی بود اگه یزدان میمردخیلی تلخ میشدخداروشکرکه زنده هس

    ۹ ماه پیش
  • سارا

    1

    ماشالله به این نویسنده و قلمش👍♥️

    ۹ ماه پیش
  • سارا

    1

    خیلی جالبه حال کردم😍

    ۹ ماه پیش
  • راز

    1

    عالی بود مثل همیشه

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    💖😍

    ۹ ماه پیش
  • Rosha

    1

    زیباااا👌👌👌

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️