غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت سی و چهارم :
چشمهام که باز شد، سقف سفید بود...
ساکت، بیروح، سرد. بوی الکل و دارو سنگینی میکرد روی نفسهام. حواسم جمع نمیشد. فقط یه حس سنگین توی شکمم...
دستم رفت سمتش.
خالی بود.
یه خالی غمبار، مثل حروم شدنِ یه امید که هنوز کامل نرفته بود ولی دیگه هم نیست.
پرستاری چیزی گفت... فقط یه کلمه شنیدم:
_ بچّهتون…
صدام درنیومد. دلم فریاد میزد ولی لبهام یخ کرده بود.
یه لحظه
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
صدف
0خداروشکر که زنده و سالمن جفتشون😍🥰ممنونم فاطمه جون عالی بود این پارت هم مثل همیشه💞💋
۱۰ ماه پیشندا
1عالی بود اگه یزدان میمردخیلی تلخ میشدخداروشکرکه زنده هس
۱۰ ماه پیشسارا
1ماشالله به این نویسنده و قلمش👍♥️
۱۰ ماه پیشسارا
1خیلی جالبه حال کردم😍
۱۰ ماه پیشراز
1عالی بود مثل همیشه
۱۰ ماه پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
💖😍
۱۰ ماه پیشRosha
1زیباااا👌👌👌
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مبینااا
0کاش اخرش بهتر تموم میشد دزدیده نمیشد🌱