غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت سی و پنجم :
گاهی هنوز بوی آن انبار را حس میکنم. بوی چرم، اتاق تاریک، و صدای نفسهای بریدهی یزدان.
کابوسهایی هستند که هیچ آرامبخشی پاکشان نمیکند. فقط محو میشوند، کمکم، وقتی آدم تصمیم میگیرد دوباره نفس بکشد.
ماهها از آن روزها گذشته بود. بیمارستان را ترک کرده بودیم، اما من درون خودم حبس بودم. هر صدای بچه در خیابان میلرزاندتم. هر شب، چشم میبستم و ضربان قلب کوچکی را میشنیدم ک
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اشرف
0بسیار زیبا ممنون نویسنده جان
۳ ماه پیشصدف
0خیلی خیلی عالی بود،چقدر خوشحال شدم برای همشون و اینکه ارامش و اسایش بلاخره به زندگیشون برگشت😍🥰ممنونم فاطمه جان مثل تمام رمان هات عالی بود و پایان عالی هم داشت💞
۵ ماه پیششهناز
1عالی بود خسته نباشی واقعا
۵ ماه پیشرزا
3ممنون فاطمه جان عالی تموم کردی پایدار باشی
۵ ماه پیشیاس
5خسته نباشید نویسنده عزیز.ممنون بابت رمان خوب و پایان خوشش❤️امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید،قلمتون مانا🎈
۵ ماه پیششهد
4ممنون از نویسنده عزیز پایان خوش داستان را دوست داشتم یادآور این هست که تو زندگی همیشه باید امیدوار بود
۵ ماه پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
💖💖
۵ ماه پیشراز
4خیلی قشنگ و پر احساس خسته نباشی عزیزم
۵ ماه پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
💖
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0خیلی پایان قشنگی داشت ممنون نویسنده جان قلمت مانا