غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت سی و سوم :
در نبود صدا، قلبم خودش بود که داد میزد.
انگار دنیا تصمیم گرفته بود من را رها کند.....
صدای پا از انتهای راهرو آمد.
سایهای آشنا افتاد روی زمین سرد انبار.
چشمم دوید سمت در، مثل کودکی که امید را میجوید.
یزدان بود.
لبم لرزید؛ بغض فوران کرد قبل از آنکه عقلم چیزی بفهمد.
اما هنوز نرسیده بودم نفس بکشم که مهدی چرخید.
چشمانش برق زد دقیقاً همان برقی که همیشه پیش از
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

راز
3عالی بود بانو خسته نباشید