ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت بیست :
*دنیای بی رنگ...
گامهایم را با طمأنینه برمیدارم تا مبادا پایم بر روی سنگِ قبری بلغزد؛ باد سردوسوزان سبب جمع شدن چهرهام میشود و دستانم را بیشتر درون جیبهای پالتویم مشت میکنم.
زنعمو جلوتر از من گام برمیداشت و زیرلب فاتحه میخواند.
چشم میگردانم، سنگهای مربعی و بعضی مستعطیلی که منظّم کنار یکدیگر قرار داشتند.
بر روی بعضی دستهگلهایی بود که باد تمام تلاشش Ø
لطفا صبر کنید...

F.m
3و آیدایی که سرنوشت اش مثل دخترایی که گم شدن پیدا نشدن شد💔