پارت شصت و ششم :

بی‌آنکه آن شب نفس را ببیند، وارد اتاقش شد و در را بست. دخترک نیز تا پایان شب پشت در نشست و آرام آرام اشک ریخت. پشیمان بود از تعجیلش و دردسری که برای پدر به وجود آورد. چشمانش که از فرط گریه و بی‌خوابی سنگین شد، روی تخت افتاد. اما آرش تا پاسی از شب توی بالکن، مقابل قفسِ خالی پرنده‌ها ایستاد و سیگار کشید. پردیس نیامده، توی زندگیش آشوب انداخته بود.
توی تخت که دراز کشید هنوز شقیقه‌اش می‌زد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    بچه پررو،همین حاجی فرتوت صدتا به اون مادر بی خیال طمعکارت میارزه 😏🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دخترک لجوج☺️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!