نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت شصت و ششم :
بیآنکه آن شب نفس را ببیند، وارد اتاقش شد و در را بست. دخترک نیز تا پایان شب پشت در نشست و آرام آرام اشک ریخت. پشیمان بود از تعجیلش و دردسری که برای پدر به وجود آورد. چشمانش که از فرط گریه و بیخوابی سنگین شد، روی تخت افتاد. اما آرش تا پاسی از شب توی بالکن، مقابل قفسِ خالی پرندهها ایستاد و سیگار کشید. پردیس نیامده، توی زندگیش آشوب انداخته بود.
توی تخت که دراز کشید هنوز شقیقهاش میزد

لطفا صبر کنید...

م
1بچه پررو،همین حاجی فرتوت صدتا به اون مادر بی خیال طمعکارت میارزه 😏🙏🏻🖤