تراشه مرگ به قلم نیلوفر سامانی
پارت نود :
منزل محمد را که ترک کردند، شاهین از تصمیمی که گرفتهبود به یاسمین گفت؛
اینکه قرارست همان روز راهی ترکیه شوند.
یاسمین به تنه درخت تکیه دادهبود.
گردنبند را میان انگشتانش نگه داشته و به نقطه نامشخصی زل زدهبود.
در هزارتوی افکارش گم شدهبود و اصلاً متوجه نشد که رضا کِی از پمپ بنزین برگشت.
پسر از ماشین پیاده شد و سوی دختر قدم برداشت.
کنار او ایستاد و گفت:
-خانم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Asal
0امیدوارم دفعه بعدی که برمیگردن ایران خوشحال باشن
۲ هفته پیشAsal
0شاهین بلا داشتی لو میرفتی 😂😂سرفه کن افرین
۲ هفته پیشلاله
0خیلی.مهربون،با احساس،صبور و زحمتکش
۱ ماه پیشلاله
0خسته نباشید
۱ ماه پیشmoon
0خسته نباشید
۲ ماه پیشآرزو
0ای باز دوباره برمیگردن ترکیه
۲ ماه پیشرارا
0از مهربونیه بدون منتش
۴ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ملیحه بانو واقعا ماه بود❤️😍🥺
۴ ماه پیشتارا آرام
0واقعا منصوری خیلی مصنوعی عمل کرد و کارش می لنگید، ولی الان خیلی سوال هست، دلیل این دروغ چیه، خود حقیقت چیه؟ قضیه ی بابای شاهین به کجا می رسه، تصادف چطور بود؟اصلا کمای خود شاهینم الان برای من عجیبه،واااییی گردنبند یاسمین رو بگو، اصن مامان یاسمین از همه مهمتر و البته باباش🥲 کلی سواله دیگه هم تو مغزمه
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به زودی به جواب تکتک سوالات میرسیم عزیزم❤️💋
۸ ماه پیشتارا آرام
0واقعا انتظار نداشتم غیر از این جواب بدی😁😉 تا هر وقت لازم بدونی صبر میکنم، کی بدش میاد رمان دوست داشتنیش رو بیشتر ببین و بخونه؟؟!❤️ 🔥🥰
۸ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی❤️😍
۸ ماه پیشتارا آرام
0واقعا چرا دارن برمیگردن انقدر سریع، چرا همه چیز اینقدر پیچیده و پر سوال شد، آخی هر حرفی از شب تصادف شاهینو اذیتش میکنه... جونم به ای اسمشو نبر ***😁 پارت طولانی ای بود،ممنونم نیلویی. حیف تماس و پیغام، حیف این دو تا گل ماه دور از هم. باشه آق شاهین هعی همه چی رو حاشا کن و پنهان کن، ولی ما میفهمیم😎
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی❤️❤️ مرسیییی از حضور فعالت💋❤️💋❤️
۸ ماه پیشRoghayyeh
1خدا کنه زود برگردن باهم پیش محمد حالا شاید نوه هم براش آوردن
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
یاسی خودش نوه محمده...نتیجه باید براش بیارن😂😂 البته من رو دخترم خیلی غییرت دارم😂
۸ ماه پیشترنم
3قند تو دلم آب میشه که شاهین انقد هوای یاسمین رو داره😍به به شاهین جون برا منم پیراشکی بخر
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ایجان😍😍🥰🥰
۹ ماه پیشترنم
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به خاطر انرژیش عزیزم.انرژی یاسی خیلی پاکه❤️
۹ ماه پیشترنم
1همون بهتر پیغام نذاشت واسه محمد..اونموقع محمد دل نگرون تر میشد برا همه هم دردسر میشد..معلوم نیس شاید یاسی موندگار باشه
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
موافقم🥲❤️ اوضاع محمد بدتر میشد
۹ ماه پیشترنم
2حالا ایشالله برگردن این دو تا..ملیحه و محمد رو با هم آشنا کنن حیفه تنها بمونن این دو تا😂
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ملیحهبانو شووووهر داره😂😂😂
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0ملیحه خیلی گوگولی و نمک خیلی کارکتر تمیزی و با محبتی بود دقیقا مثل مامان بزرگ ها با محبت