تراشه مرگ به قلم نیلوفر سامانی
پارت نود :
منزل محمد را که ترک کردند، شاهین از تصمیمی که گرفتهبود به یاسمین گفت؛
اینکه قرارست همان روز راهی ترکیه شوند.
یاسمین به تنه درخت تکیه دادهبود.
گردنبند را میان انگشتانش نگه داشته و به نقطه نامشخصی زل زدهبود.
در هزارتوی افکارش گم شدهبود و اصلاً متوجه نشد که رضا کِی از پمپ بنزین برگشت.
پسر از ماشین پیاده شد و سوی دختر قدم برداشت.
کنار او ایستاد و گفت:
-خانم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لاله
0خسته نباشید
۲۳ ساعت پیشmoon
0خسته نباشید
۶ روز پیشآرزو
0ای باز دوباره برمیگردن ترکیه
۶ روز پیشرارا
0از مهربونیه بدون منتش
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ملیحه بانو واقعا ماه بود❤️😍🥺
۲ ماه پیشتارا آرام
0واقعا منصوری خیلی مصنوعی عمل کرد و کارش می لنگید، ولی الان خیلی سوال هست، دلیل این دروغ چیه، خود حقیقت چیه؟ قضیه ی بابای شاهین به کجا می رسه، تصادف چطور بود؟اصلا کمای خود شاهینم الان برای من عجیبه،واااییی گردنبند یاسمین رو بگو، اصن مامان یاسمین از همه مهمتر و البته باباش🥲 کلی سواله دیگه هم تو مغزمه
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به زودی به جواب تکتک سوالات میرسیم عزیزم❤️💋
۷ ماه پیشتارا آرام
0واقعا انتظار نداشتم غیر از این جواب بدی😁😉 تا هر وقت لازم بدونی صبر میکنم، کی بدش میاد رمان دوست داشتنیش رو بیشتر ببین و بخونه؟؟!❤️ 🔥🥰
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی❤️😍
۷ ماه پیشتارا آرام
0واقعا چرا دارن برمیگردن انقدر سریع، چرا همه چیز اینقدر پیچیده و پر سوال شد، آخی هر حرفی از شب تصادف شاهینو اذیتش میکنه... جونم به ای اسمشو نبر ***😁 پارت طولانی ای بود،ممنونم نیلویی. حیف تماس و پیغام، حیف این دو تا گل ماه دور از هم. باشه آق شاهین هعی همه چی رو حاشا کن و پنهان کن، ولی ما میفهمیم😎
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی❤️❤️ مرسیییی از حضور فعالت💋❤️💋❤️
۷ ماه پیشRoghayyeh
1خدا کنه زود برگردن باهم پیش محمد حالا شاید نوه هم براش آوردن
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
یاسی خودش نوه محمده...نتیجه باید براش بیارن😂😂 البته من رو دخترم خیلی غییرت دارم😂
۷ ماه پیشترنم
3قند تو دلم آب میشه که شاهین انقد هوای یاسمین رو داره😍به به شاهین جون برا منم پیراشکی بخر
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ایجان😍😍🥰🥰
۷ ماه پیشترنم
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به خاطر انرژیش عزیزم.انرژی یاسی خیلی پاکه❤️
۷ ماه پیشترنم
1همون بهتر پیغام نذاشت واسه محمد..اونموقع محمد دل نگرون تر میشد برا همه هم دردسر میشد..معلوم نیس شاید یاسی موندگار باشه
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
موافقم🥲❤️ اوضاع محمد بدتر میشد
۷ ماه پیشترنم
2حالا ایشالله برگردن این دو تا..ملیحه و محمد رو با هم آشنا کنن حیفه تنها بمونن این دو تا😂
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ملیحهبانو شووووهر داره😂😂😂
۷ ماه پیشاسرا
0خوب شاهین نبایدنسبت به یاسمین پیش عموش زیادواکنش نشون بده ممکن علیه اش بعدهااستفاده کنن پس اون سوقصدکه دخترعموش بهش داشت درست بود🤔🙏
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
کدوم سو قصد عزیزم؟
۷ ماه پیشاسرا
0همون که عموش بهش گفت تودرمورویاموراشتباه کردی که اون میخواهدبهت آسیب بزنه پارتهای اول که شاهین اولین بارازحسش گفت🤔🙏
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
متوجه شدم عزیزم❤️ اون قسمت به نوعی به همون سایههایی مرتبطه که شاهین دید.بعدا بهش اشاره خواهد شد❤️
۷ ماه پیشم
4اووو آفرین به شاهین ،آدم می ذاره مراقب پدربزرگش باشه،سفارش پیراشکی میده 😍
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😍😍😁😁
۷ ماه پیشم
3بله پدرش از بعد تصادف اینجوری نشده،چون چیزایی که نباید فهمیده اینجوریش کردن 😠😔🙏🏻💚
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله ممکنه..💔💔
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لاله
0خیلی.مهربون،با احساس،صبور و زحمتکش