غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت سی و دوم :
وقتی چشمهام رو باز کردم، اول چیزی که حس کردم، بوی نم و فلز زنگزده بود.
یه نور زرد و ضعیف از گوشهی سقف آویزون بود و سایهها رو مثل حیوانهایی بیشکل روی دیوار تکون میداد.
سرد بود. اونقدری سرد که نفسهام بخار میشد.
دستهام رو خواستم تکون بدم؛ تکون نخوردن. طناب زبر، پوست مچم رو بریده بود و خون خشکشدهاش چسبیده بود به پوست. پاهایم هم بسته بودند.
نفسم تند شد.
کج
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

راز
2تا چهارشنبه من چکار کنم با این حسم