پارت سی و دوم :

وقتی چشم‌هام رو باز کردم، اول چیزی که حس کردم، بوی نم و فلز زنگ‌زده بود.
یه نور زرد و ضعیف از گوشه‌ی سقف آویزون بود و سایه‌ها رو مثل حیوان‌هایی بی‌شکل روی دیوار تکون می‌داد.
سرد بود. اونقدری سرد که نفس‌هام بخار می‌شد.
دست‌هام رو خواستم تکون بدم؛ تکون نخوردن. طناب زبر، پوست مچم رو بریده بود و خون خشک‌شده‌اش چسبیده بود به پوست. پاهایم هم بسته بودند.
نفسم تند شد.
کج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    2

    تا چهارشنبه من چکار کنم با این حسم

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    3

    عالی بود بانو مهدی هم گناه داشت

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️