پارت سی و دوم :

وقتی چشم‌هام رو باز کردم، اول چیزی که حس کردم، بوی نم و فلز زنگ‌زده بود.
یه نور زرد و ضعیف از گوشه‌ی سقف آویزون بود و سایه‌ها رو مثل حیوان‌هایی بی‌شکل روی دیوار تکون می‌داد.
سرد بود. اونقدری سرد که نفس‌هام بخار می‌شد.
دست‌هام رو خواستم تکون بدم؛ تکون نخوردن. طناب زبر، پوست مچم رو بریده بود و خون خشک‌شده‌اش چسبیده بود به پوست. پاهایم هم بسته بودند.
نفسم تند شد.
کج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    2

    تا چهارشنبه من چکار کنم با این حسم

    ۷ ماه پیش
  • راز

    3

    عالی بود بانو مهدی هم گناه داشت

    ۷ ماه پیش
کپی شد!