پارت سی و سوم :

در نبود صدا، قلبم خودش بود که داد می‌زد.
انگار دنیا تصمیم گرفته بود من را رها کند.....
صدای پا از انتهای راهرو آمد.
سایه‌ای آشنا افتاد روی زمین سرد انبار.
چشمم دوید سمت در، مثل کودکی که امید را می‌جوید.
یزدان بود.
لبم لرزید؛ بغض فوران کرد قبل از آن‌که عقلم چیزی بفهمد.
اما هنوز نرسیده بودم نفس بکشم که مهدی چرخید.
چشمانش برق زد دقیقاً همان برقی که همیشه پیش از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    3

    عالی بود بانو خسته نباشید

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️