افسون کلاغ ها مترجم طیبه حیدرزاده
پارت چهل و یک :
«سرما اذیتم نمیکنه. میدونم که کت قدیمی شده، ولی حداقل تو رو گرم میکنه.» ناگهان منشأ آن سردی او آشکار شد. کتش را در آغوش گرفته بودم. موجی از دلسوزی مثل تیری تیز و دردناک به دلم نشست. بیآنکه بخواهم، خودم را نزدیک او یافتم، آنقدر نزدیک که برای دیدن صورتش مجبور شدم سرم را بالا بگیرم. سعی کرد روی برگرداند، ولی دستم را روی شانهاش گذاشتم. شگفتانگیز بود؛ بیحرکت ماند. یک سر و نیم از م
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
