بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت شصت و دوم :
دخترک میرود، نگاهی به آسمان میاندازم. هنوز تا شب خیلی زمان است و تقریباً توانستم یک سوم محوطه قبرستان جارو بزنم. خیلی آرام جارو را برمیدارم و شروع به تمیز کردن محوطه پیش پایم میکنم. برای اتمام کار هیچ عجلهای ندارم. برای رفتن به آن مهمانی هم عجلهای در کار نیست. با یک حساب سرانگشتی قبل از رفتن باید حمام هم بروم تا از شر این همه کثیفی راحت شوم. زندگی روزمرگی واقعاً وحشتناک ا
لطفا صبر کنید...
